بعد از 6 ماه به خود جرات دادم رفتم با او صحبت کنم شب ساعت 3 شب بود داشتم مثل بید می لرزیدم قلبم ح عحیبی پیداکرد حس می از درون فرو خواهم ریخت عجیب ترین خاص ترین ح ی بود که داشتم . 6 ماه بود که فقط هم صحبت من چشم های بلوری او که نظیرش را درهیچ یک از موجودات زمینی پست ندیده بودم شده بود یادگار چشم های جادویی یا شراره ی کشنده ی چشم هایش در زندگی من همیشه خواهد ماند چطور می توانم اورا فراموش کنم اویی که انقدر وابسته به زندگی من است ؟ نه ، اسم اورا نخواهم برد چون دیگر او با ان اندام اثیری باریک و مه الود با ان دوچشم درشت و متعجب و درخشان که پشت ان زندگی من اهسته و دردناک می سوخت و می گداخت او دیگر متعلق به این دنیای پست درنده نیست نه ، اسم اورا نباید الوده به چیزهای زمینی م نه ممکن نیست او انسان باشد او فراتر از یک موجود پست زمینی است او تعلقی به این جهان ندارد نه چشم هایش نه گفته هایش نه علمی که در زبان و ذهن او به ودیعه گذاشته شده است او انسان نیست .... ادم که زخم قلبو با نمک دوا نمی کنه عشقشو توی خلوتش شما صدا نمی کنه وقتی تو غمگینی خیلی غم انگیزم همدرد پاییزم همراه این برگها اشکامو میریزم شدم یه دیوونه شدم یه ویرونه که زیربارونه که ازتو میخونه دلم زمستونه چشم هایش در این ظلمت بی نهایت فانوس نجات من خواهند بود زین پس ... ادامه ...

مشاهده متن کامل ...